|
|
|
|
باز هم آمدی تو بر سر راهم آی عشق میکنی دوباره گمراهم دریا من جوانی را به سر کردم تنها از دیار تو سفر کردم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 9:57 قبل از ظهر توسط آرشین
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
سال نو رو پیشاپیش به همتون تبریک می گم . عیدتون مبارک
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط آرشین
|
|
||
|
|
|
|
|
آن سوی ناکامی ها همیشه خدایی هست که داشتنش جبران همه نداشتن هاست ... . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط آرشین
|
|
||
|
|
|
|
|
چون دوست دشمن است شکایت کجا برم . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط آرشین
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر کسی را دوست داری ترکش کن اگر قسمت تو باشد باز می گردد و اگر هم باز نگشت یعنی به تو تعلق نداشت پس همان بهتر که رفت ... . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط آرشین
|
|
||
|
|
|
|
|
به نامردی نامردان قسم که نامردی کنم در حق نامردان |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط آرشین
|
|
||
|
|
|
|
|
من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه من دیگه بسه برام تحملِ این همه غم بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم نمی خوام دربدر پیچ و خم این جاده شم واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم یا که موجود کم و خالیه پر افاده شم وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین آره دنیا ما نخواستیم دل و با خودت نبین
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط آرشین
|
|
||
|
|
|
|
|
ساده ازت دل می کنم به وقتش آتیش به جونت می زنم به وقتش به وقتش میرم و تنهات میذارم به وقتش اشک تو رو در میارم منم بهت دروغ میگم یه روزی می دونم آتیش می گیری می سوزی وقتی بهت بدی کنم یه خورده تازه می فهمی بازی رو کی برده ساده ازت دل می کنم به وقتش آتیش به جونت می زنم به وقتش وقتش که شد بهت میگم کی هستم بهت میگم منتظر چی هستم رنگ سیاه زدی به روزگارم می خوام تلافیشو سرت درآرم منم می شم مث خودت به زودی اما بدون مقصرش تو بودی
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط آرشین
|
|
||
|
|
|
|
|
ما که بختمون از اول بخت بد بیاری بود روزهای بد میرن و روزهای بدتر میان روزگار چرخید و من اسیر درمان شدم خلاصه ای روزگار خنجرتو به ما زدی ولی من با این غزل میگم که اشتباه زدی حالا اشک خون به چشم اینو واست می خونم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط آرشین
|
|
||
|
|
|
|
|
از باغ می برند تا چراغانیت کنند تا کاج جشن های زمستانی ات کنند پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار تنها به این بهانه که بارانی ات کنند یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می برند که زندانی ات کنند ای گل گمان مکن به شب جشن می روی شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند آب طلب کرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه است که قربانی ات کنند
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط آرشین
|
|
||